خرید بک لینک

درباره سایت

10| شاخه ی عشق الهی

امکانات وب

دیشب یه نفر خودزنی کرده بود. با پای خودش اومد اورژانس. زخمش عمشق بود و بهش گفتم بره کاراشو انجام بده تا بستری بشه. سرش پر از جای خودزنی بود. گفت نمیخوام. زدم که جاش بمونه، پانسمانش کن که برم. پانسمانش کردم و رفت. ۳۰ دقیقه بعد یه نفرو با چاقو تو خیابون زد اونو آوردن بستری کردن:))))).

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 20:09

یه بنده خدایی رو آورده بودن. میگفتن درد شکم شدید داره. بذاریم اینجا بمونه یا ببریم سانتر داخلی؟ معاینه کردم و حس کردم مشکلش درد شکم نیست و داره اغراق میکنه. گفتم عیب نداره نگهش دارید. معاینه کردم و دیدم مردمکاش فیکسن. گفتم چیزی زدی؟ اولش ترسید. بعد بهش گفتم که نگران نباشه و فقط میخوام کمکش کنم. گفت که آره فلان چیز و فلان چیز رو مصرف کردم. الان هم دردم زیاد نیست ولی توروخدا یه شب نگهم دار و مرخصم نکن. کلی هم قسمم داد که چیزی تو پرونده ننویسم. گفتم عیبی نداره. حالا واقعا درد داری؟ گفت آره ولی اینقدر شدید نیست و فلان طوریه. خلاصه گفتم بره واسه سونوگرافی و عکس و آزمایش. سونوگرافی و عکساش خوب بودن، آزمایشاش خیلی دوستش داشتن، پانکراتیت شد و فرستادمش سانتر داخلی که بستری بشه:))). خیلی خوشحال بود که واقعا یه چیزیش هست و ترخیص نمیشه که برگرده.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 20:09

متاسفانه پس از یک ربع قرن زندگی متوجه شدم که اکثر تصمیماتی که تعیین کننده مسیر زندگیام بوده را نه با عقل، بلکه با اضطراب گرفتهام. اکثرا فکر میکنند که تنها دو قوهی عقل و احساس است همیشه در انسان در تضادند حالی که حوادثی فرای احساسات صحیح هستند که او را به بیراهه میکشانند و پس از آن با حس آرامشی کاذب او را وامیدارند که معتقد باشد به اینکه تصمیم درستی گرفته و این تصمیم از چشمهی عقل ناقصش جوشیده است.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 20:09

امشب همینطوری رفتم بیمارستان یه سرکی بکشم. موقع برگشتن یکی از بچهها اومد پیشم و گفت پزشک اورژانس میخواد بره شام بخوره میتونی یه ۱۰ دقیقه جاش وایسی؟ منم اول دو به شک بودم، پسره هم گفت نگران نباش، هرچیو ندونستی بذار تا خودش برمیگرده. رفتم دیدم عه این که همون اینترن سابق خودمونه که فارغالتحصیل شد. هیچی دیگه، نیم ساعت در نقش پزشک اورژانس مریض ویزیت کردم.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 23:20

یکی از بچهها رفته بود چشم پزشکی و همین به قول خودمونی شماره چشمش ۴ بود! ازش پرسیدم چطور تاحالا متوجه نشدی؟ گفت فکر میکردم همه همینطور میبینن. یه مدت طولانی اسباب شادی و خندهی ما رو با این جمله فراهم کرده بود ولیخودم از بچگی تو نفس کشیدن مشکل داشتم، سرماخوردگیام طول میکشیدن، همیشهی خدااا مریض بودم و تو فوتبال کم میاوردم. حتی تو دوران جهالتم که قاری استانی بودم به زور نفسم رو واسه خوندن آیههای طولانی جمع میکردم. من فکر میکردم همه اینطورین و فقط من اونقدر قوی نیستم که از پسش بر بیام. بعد از اینکه درمانم رو شروع کردم فهمیدم عجب خری بودم این همه مدت. یا از بچگی با استرس سر و کله میزدم. گاهی در حد فلج کنندهای دچارش میشدم با اینکه همیشه رنک اول همهی اتفاقای زندگیم بودم. بازم فکر میکردم همه همینطورن و فقط من اونقدر ضعیفم که نمیتونم باهاش کنار بیام و خودم رو کنترل کنم. بعد از اینکه درمانم رو شروع کردم و استرسم کمتر شده فهمیدم عجب احمقی بودم این همه مدت.گاهی ایراد از جای دیگهایه، ایراد از ضعیف بودن نیست، گاهی واقعا تقصیر ما نیست، یه مشکل از یه جای دیگه داره کار رو خراب میکنه. قرار نیست مقصر هرچیزی که پیش میاد ما باشیم. یه سری اتفاقا به انتخاب ما پیش نیومدن و مسئولیتشون گردن ما نیست. بلکه باید به آدم درستش سپرده بشن و میشه اونا رو کنترل کرد.بله عزیزانم. خیلی از چیزا تقصیر ماها نیست ولی داره ما رو اذیت میکنه. شرمی در کمک گرفتن برای بهبودش نداشته باشید.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 23:20

بچهها، این ویروس جدیده آدمو پاره میکنه. حتما ماسک بزنید.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 23:20

تجربهی طب اورژانس خیلی چیز عجیبیه. هرثانیه یه مریض بدحال با کلی زخم و عارضه داره وارد اورژانس میشه. همه بدحال و مشکل دارن و تو باید آرامش خودت رو حفظ کنی، فحشا رو نشنیده بگیری و کار همه رو راه بندازی.اورژانسها این موقع از سال بخاطر اربعین واقعا شلوغن و مریضها بدحال اما حاضر نیستم یک لحظه از این ۸ روز طب رو با یک ماه بخش آفی مثل روان عوض کنم. کلی کارای جدید یاد گرفتم و کلی دوست تو پرستارا پیدا کردم و حتی سوچور زدم و IV گرفتم. اصلا بهبه.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 11:15

صفحه بندی